تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک
هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من
این بلاگ شروعی نداشت.



ولی



÷ایانی داره.



من دیگه اینجا نمی نویسم.و هنوز هم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

می رنجم

و نفس می کشم

و خيره می شوم و می انديشم

و هر چه عميق تر

ته نشين می گردم

چون آن است که غوطه ور می خورم.

خورشيد دوباره به داغی هميشگيش

بر سر شکارچی

و ماهيگير می سوزد

کعی می کند به يادآورد زمانی را

اما اين او را گيج می کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

چند روز است که توسط همه ی موجودات متهم به بی منطقی میشوم و ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

من یک مینی کاست دارم که چیز بسیار مهمی روی آن ضبط شده است.کسی ضبطش را ندارد اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من یک سال نیم .....
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

...............
 .....................

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

خیالاتم را ریختم دور....................................................

فکر می کنی زنده میمانم؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

ساعت زندگی من هیچ عقربه ای ندارد. نه ساعت شمار نه دقیقه شمار نه ثانیه شمار.

لحظه ها را هم نمی توانم بشمارم چو ن گیر کرده بودم.

عقربه هایش خیلی وقت است رها شده است و افتاده است دور........

ساعت زندگی من یک صفحه شده است فقط پر عدد.یک..دو...سه....چهار.....پنج......شش.......هفت...

...هشت.........نه.........ده..........یازده..........دوازده.حتی کنار عددهایش ستاره هم ندارد مثل مال بقیه!

...................

صدای تیک تاک هم نمی دهد......

گیر کرده بود ....گم شده بود....سرگشته شده بود.......

تاب سرگشته بودن نیاورد........

عقربه هایش را رها کرد ........پاهایش را........

عقربه هایش سقوط کردند ........خودش...........

ساعت زندگی ام سر گشته نبود......

دیگر اصلا از ساعت بودنش هیچ نماند.

حالا وقتی می خواهم عشق را ببینم  نمی توانم چون ساعت زندگی ام عقربه ندارد...............


پ ن:صدای تیک تیک ساعت ها مال عقربه هایشان نیست.چرال از وقتی ساعتم عقربه هایش را رها کردد دیگر صدای تیک تاک هم نمیدهد؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

آویشن با کارش من را مجبور کرد )در واقع قانع کرد ( *که این را بنویسم.لعن و نفرینش را باید نثار او بکنید نه من!

چیزی می خواهم بگویم در مورد کلمه ها.لازمه اش همکاری توست.پس صادقانه سوال هایم را جواب بده .

۱ . در چه موقعیت هایی قول میدهی؟)به تفضیل بگو(

۲. "قول میدهم " برای تو دقیقا چه معنایی دارد؟

۳. اگر حرفی در مورد قول دادن یا کلمه ها داری بگو.


* من عمدا )( می نویسم اگر معنی اش را فهمیدی!                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

 دو ماهی می شود که فقط دو لذت در زندگی دارم .یکی ناقص و دیگری به تازگی دردآور!

اولی ساز دهنی عزیزم .

تنها کسی که همان لحظه ی اولی که عاشقش شدم لب بر لب من نهاد .با اینکه سلش خراب است با اینکه نصفه ست. البته فقط وقتی تنها هستم می توانم بزنم .*

دومی آب خوردن.

صبوحی من !که نه فقط صبح که همه ی ساعت ها!ولی چند روزی است که انگار دیگر پایین نمی رود .

و من فکر می کنم که لذت اولم را هم بزودی از دست خواهم داد.


 * تنها شدن در خانه این اواخر به لطف ...... بسیار نادر شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  | 

چهارده مرداد یاد روز مرگ حسین پناهی.

تو هستی پیچ اضافه آوردم

نمی دونم اون پیچ مال بودِ یا نبود؟!

 من که هم پیچ اضافه میارم هم کم!بعضی پیچای ضروری هم هرزن! بدون اونا گاریم راه نمی افته!

اون وقت مجبورم گاریمو کول بگیرم و راه برم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت   توسط فخرالسادات  |